تبليغاتX
شاید

شاید
...........shahid ZENDAST maim ke MORDIM
قالب وبلاگ
[ شنبه 1391/01/12 ] [ 22:10 ] [ dash arash ] [ ]


خدا حافظ . . . ؛
 آی اون هایی که تو سراسر سال وجودتون عاشورائیه!

خدا حافظ . . . ؛ آی اون هایی که هر روز خدا قلبتون حسینیه است!

خدا حافظ . . . ؛ آی برادرایی که هر لحظه دنبال این هستید که چطور منتقم خون خدا رو یاری بدید!

خدا حافظ . . . ؛ آی خواهرایی که همواره با حجابتون فریاد میزنید «من زینبیم»!

خدا حافظ . . . ؛ آی آدم هایی که هر روزتون عاشوراست و هر جا که باشید رو کربلا می بینید! و با اقتدا به ارباب آمر به معروف و ناهی از منکرید!

خدا حافظ . . . ؛ آی شهدایی که دوست داشتید چون حسین وارد شوید چون حسین به شهادت برسید!

من اصلا با شما ها کار ندارم. برید به سلامت. ما رو هم اگه دوست داشتید دعا کنید.

اما . . .

اما . . . سلام . . .

سلام . . . ؛ آی اون هایی که مثل من هستند!

سلام . . . ؛ آی اون بچه هایی که از یکی دو هفته قبل از محرم دنبال علم و کتل میرن!

سلام . . . ؛ آی جوون هایی که از چند وقت دیگه کوچه به کوچه و خونه به خونه درگیر تأمین بودجه هیئت هستند! 

سلام . . . ؛ آی مشتی هایی که از حالا دنبال رزرو  داربست هستید تا پایه های تکیتون قرص و محکم باشه!

خدا قوت... دمتون گرم ... خسته نباشید ... خدا قبول کنه ... اجرتون با صاحبش...

ولی . . .

 چقدر برای روزی چشمات کار کردی؟

چقدر برای رزق اشکت برنامه ریزی کردی؟

برا دلت هم داربست زدی تا با کوچیک ترین تکونی نلرزه؟

برا حسینیه قلبت هم پرچم خریدی؟

اصلا یه آب و جاری کردی تا بشه فرشی انداخت؟

استکان نعلبکی های روضه رو از انبار در آوردی شستیشون؟

اگه ظرفت کثیف باشه هر چی هم که توش بریزن به درد نمی خوره ها! اونم کثیف میشه!

چقدر بودجه جمع کردی برا هئیت دلت؟

ساختمون چشمت حتماً یه سرویس کاری اساسی میخواد!

نکنه محرم بیاد و ببینی ای دل غافل!!! چرا چشمه اشک از بیخ خشک شده!

بعد هم نفهمی مشکلش چیه!

اون وقت هی خودت و میزنی به در و دیوار!

سرتو میزنی به دار بست... با چوب پرچم میزنی به مردمک چشمت ...

اصلا هماهنگ میکنی یه اشک آور هم میزنن ... 

دریغ از یه قطره اشک...

بابا فقط یه قطره ... میگن «کلا...!» 

عجب حس بدیه

آدم اصلا اون لحظه دوست داره کاش محرم نمیومد!

خصوصا وقتی نگاه به بغل دستی هاش میکنه میبینه دارن مثل ابر بهار گریه میکنن ...

بابا... محرمه و اشکش ...

محرمه و ناله هاش ...

محرمه و کربلاش ...

محرمه و گریه بر قتیل العبراتش

حالا اگر یک کم هم اهل ذوق باشی ، چند و توجیه قلمبه سلمبه میاری که:

شکه شدم  ... بهت روضه من رو گرفته ...

اصلا پرده انداختن رو دل من ...

دیگه اشکم خوش شده از بس بچه بودم گریه کردم!!!

یکی نیست به این بخت برگشته بگه داداش جون:

موقعی که مراقبه چشم نداشتی ...

وقتی مواظب نگاه هات نبودی ...

وقتی دلت دروازه بود و هر کسی رو راه میدادی ...

چه توقعی داری؟

بچه ها!

از الان باید یک کاری کرد ... اگر می خوای روزی چشمت برسه

اشک بر امام حسین رزقه ... باید از خدا بخواید ...

از همه مهمتر:

باید سعی کرد ... باید سعی کرد ...  باید سعی کرد ...

میگن عدد چهل و کلا چهله گرفتن یه پروسه خود سازی

حالا یه بار سر فرصت ان شاء الله به همین عدد چهل میپردازم.

اما الان که حدود چهل روز ، کمتر و بیشتر تا محرم مونده باید یک کاری کرد

ولله مثل تهیه طبل و علم دویدن هم نداره...

پول هم نمی خواد خرج کنی ...

فقط یه کم توجه کن چشمت همه جا نره ؛ فقط همین

اگه بتونی چهله زیارت عاشورا هم بگیره که دیگه نور علی نوره

هر روز صبح بعد از نماز صبح یک زیارت عاشورا با دو رکعت نماز به نیت نماز زیارت سید الشهدا(علیه السلام) بعدش، باعث میشه خود ارباب هم کمک کنن

کمک کنن بهتر بتونی مراقبه کنی، بهتر بتونی بندگی کنی، بهتر بتونی سعی کنی ... بهتر بتونی عزاداری کنی ... ولی باید خودت سعی کنی ..

تو دیدار جانبازان قطع نخاعی با امام خامنه ای، یه جانبازی از آقا خواسته بود برای عاقبت به خیریش دعا کنه ... حضرت آقا فرمودند:«باید سعی کرد» 

[ چهارشنبه 1390/12/03 ] [ 16:18 ] [ dash arash ] [ ]

 همه چيز از يه بطری بازی شروع شد...


كمی بعد از نيمه شب...


روی يك ميز شش نفره همه مست و خراب ...!!!


بطری چرخيد ، چرخيد و چرخيد ...


همه چشمها به چرخشش بود !


....... ... حركتش كم شد... ... ... ...

كم تر و كم تر ...!!!

تا بالاخره ايستاد !


سرش به طرف من بود به هر حال من بايد اطاعت می 


كردم


با چشم مسير سر تا انتهای بطری رو طی كردم !

آخرش رسيد به اون ...


نگاهم كرد و خنديد !


بلند بلند می خنديد !

دليل خنده هاش رو نمی فهميدم تا اينكه ساكت شد و

خيره به من !


به لباش چشم دوخته بودم منتظر اينكه بگه :

رو دستات راه برو يا صورتت رو با سس بشور ...


يا يه چيزی مثل همينا ...!!!

كه يهو كوبيد روی ميز و ابرو هاشو تو هم كرد


...!!!

 


گفت : حـكـم

 

عاشقم شو

 

و من بايد عمل می كردم اين قانون بازی بود...




والسلام

[ چهارشنبه 1390/12/03 ] [ 16:7 ] [ dash arash ] [ ]
خوش آمدید
لطفاَ وبلاگ  را  با
"INTERNET EXPLORER"
 باز کنید ممنون از شما

[ یکشنبه 1390/11/09 ] [ 15:30 ] [ dash arash ] [ ]

مردی در خواب با خدا مکالمه‌ای داشت: “خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی است؟ “، خدا او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق‌هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته‌ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته‌ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی‌توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: “تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است”، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می‌گفتند و می‌خندیدند، مرد گفت: “خداوندا نمی‌فهمم؟!”، خدا پاسخ داد: “ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می‌بینی؟ اینها یاد گرفته‌اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می‌کنند.

[ چهارشنبه 1390/10/28 ] [ 18:28 ] [ dash arash ] [ ]
شب کریسمس بود و هوا سرد و برفی. پسرک، در حالی‌ که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشۀ سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد. در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.. - آهای، آقا پسر! پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد، پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: - شما خدا هستید؟ - نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم! - آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!
[ چهارشنبه 1390/10/28 ] [ 18:27 ] [ dash arash ] [ ]

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا! با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طور نوشته شده بود:

خدای عزیزم؛ بیوه زنی ۸۳ ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن..


کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانشنشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان ۹۶ دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند..
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهندخوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این کهنامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا!
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:

خدای عزیزم؛ چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی.. البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند!

[ چهارشنبه 1390/10/28 ] [ 18:24 ] [ dash arash ] [ ]
 شبي شهيد سيداحمد را در خواب ديدم از او خواستم مرا شفاعت كند كه سيداحمد گفت: نمي توانم تو را شفاعت كنم تنها وقتي تو را شفاعت مي كنم كه نماز بخوانيد و به آن توجه و عنايت داشته باشيد، همچنين زبانتان را از غيبت نگه داريد درغير اين صورت هيچ كاري از دست من برنمي آيد.

به نقل از يكي از آشنايان شهيد سيداحمد پلارك در كتاب خاطرات شهيد سيد احمد پلارك

 

[ شنبه 1390/10/17 ] [ 19:40 ] [ dash arash ] [ ]
شهید احمد پلارک متولد 1344 و اصالتاً تبریزی بود. ایشان فرمانده آرپی‌جی زن‌های گردان عمار در لشکر 27 حضرت رسول (ص) بود. شهید پلارک سال 66 در عملیات کربلای 8، شلمچه، به شهادت رسید. متنی را که خواهید خواند وصیت نامه شهید احمد پلارک است که در ظهر عاشورا نوشته شده است. وی در وصیت نامه‌اش با تاکید خواسته جمله‌ای را بر روی سنگ قبرش بنویسند اما معلوم نیست چرا این درخواست برآورده نشده است. بسم الله الرحمن الرحیم ستایش خدای را که ما را به دین خود هدایت نمود و اگر ما را هدایت نمی‌کرد ما هدایت نمی‌شدیم السلام علیک یا ثارالله ای چراغ هدایت و کشتی نجات، ای رهبر آزادگان، ای آموزگار شهادت بر حرانی که زنده کردی اسلام را با خونت و با خون انصار و اصحاب باوفایتی که اسلام را تا ابد پایدار و بیمه کردید. (یا حسین دخیلم) آقا جانم وقتی که ما به جبهه می‌رویم به این نیت می‌رویم که انتقام آن سیلی که آن نامردان بر روی مادر شیعیان زده برای انتقام آن بازوی ورم کرده می‌رویم برای گرفتن انتقام آن سینه سوراخ شده می‌رویم. سخت است شنیدن این مصیبت‌ها خدایا به ما نیرویی و توانی عنایت کن تا بتوانیم برای یاری دینت به کار ببندیم. خدایا به ما توفیق اطاعت و فرمانبرداری به این رهبر و انقلاب عنایت بفرما. خدایا توفیق شناخت خودت آن طور که شهدا شناختند به ما عطا فرما و شهدا را از ما راضی بفرما و ما را به آن‌ها ملحق بفرما. خدایا عملی ندارم که بخواهم به آن ببالم، جز معصیت چیزی ندارم و الله اگر تو کمک نمی‌کردی و تو یاریم نمی‌کردی به اینجا نمی‌آمدم و اگر تو ستارالعیوبی را بر می‌داشتی می‌دانم که هیچ کدام از مردم پیش من نمی‌آمدند، هیچ بلکه از من فرار می‌کردند حتی پدر و مادرم. خدایا به کرمت و مهربانی‌ات ببخش آن گناهانی که مانع از رسیدن بنده به تو می‌شود. الهی العفو... بر روی قبرم فقط و فقط بنویسید (امام دوستت دارم و التماس دعا دارم) که می‌دانم بر سر قبرم می‌آید. ظهر عاشورا 24/6/1365 سید احمد پلارک
[ شنبه 1390/10/17 ] [ 19:22 ] [ dash arash ] [ ]

شرمنده شد بهار ، ز گلزار کربلا

بلبل کند نوا که خزانِ محرم است

ما عاشقانِ لاله ی سرخِ پیمبریم
کز عطر او بهشتِ خداوند ، خرم است

صد مرده زنده می شود از ذکرِ یا حسین
مولای ما معلمِ عیسی بن مریم است

عیسی اگر در آخرِ عمرش به عرش رفت
قُنداقه حسین شرفِ عرشِ اعظم است

با یوسفش مقایسه کردم ، نگار گفت :
او شاهِ مصر باشد و این شاهِ عالم است

ما را نیازِ صید چمن نیست در بهار
روی حسینیان ، گل و این اشک شبنم است

[ جمعه 1390/09/04 ] [ 20:26 ] [ dash arash ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
امکانات وب